ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

خوش قدم

خوش قدم مامان، الهی قربونت برم که وجودت تو زندگیمون سرشار از شادی و خیر و برکت... دقیقا مصادف با شونزده ماهگیت اثاث کشیمون به خونه ی خودمونه، باورم نمیشه، اینکه دیگه مستاجر نیستیم(حالا با اینکه تو این سه سال و نیم زندگیه مشترک فقط تو یه خونه بودیم ولی خب بازم اسمش مستاجر بود) و یه خونه برای خودمون داریم( یه خونه ی نقلی) ... امیدوارم که خدا درهای رحمت و برکتشو برای تمامیه بندگانش باز کنه... پیوست: شاید تو این چند روز کمتر بتونم بیام به وبلاگت سر بزنم شایدم نه ... بستگی به شرایط داره... ...
15 آذر 1391

پیامکهایی از جنس محبت

تقریبا شونزده ماه می گذره، شب تولدت، 14مرداد90، یه اس ام اس به تمام دوستان و آشنایان دادم که برام،برامون، دعا کنن، و پیامکهای از جنس محبتشون بهم آرامش داد... تا امشب دلم نیومده که از گوشیم پاکشون کنم، گفتم خالی از لطف نیست که اینجا برات به یادگار بذارم که بدونی چقدر همه دوسمون دارن... زن عمو سحر قبل از ارسال پیامک گروهی: سلام، چطوری،فردا شب این موقع پسرت پیشته، مواظب خودت باش، سعی کن امشب کمتر غذا بخوری تا فردا راحت باشی،صبح خواستی بری وضو بگیر، ما هم برات دعا می کنیم... به ترتیب ارسال میذارم... واقعا این پیامکها رو دوست دارم، واقعا... دختر عمه ی عزیزم مریم:سلام گلم، انشاالله به سلامتیو شادی، فردا عزیزمون کنارمونه انشاالله...
14 آذر 1391

سوغاتی

بابا جون مهدی اینبار یه سوغاتیه خاص برات آورده بود که نه تنها خودت،هممون ازش خوشمون اومد، تو هم که از ذوق سوغاتیه نازت نشستی تو چمدون... ...
13 آذر 1391

فعالیت

ابوالفضل مشغول فعالیت بازی در خانه... ابوالفضل مشغول صحبت تلفنی با خاله مریم... حالا ببین خاله چی می گی اینطور خمیازه می کشی!   ...
11 آذر 1391

پف

اینم یه عکس پف کرده ی پسری... صبح بخیر یا بهتره بگم ظهر بخیر عزیزم... دیشب با بابا موهاتو مرتب تر کردیم... ...
8 آذر 1391

ابوالفضل و دومین محرم

و باز محرم آمد... و این دومین محرمی بود که تو بودی و با حضورت خیلی چیزها رو برام معنا کردی... پسرم سیاه پوش امام حسین(ع)شد قربون اون دستهای کوچیکت برم که بدون کوچکترین آموزشی سینه می زدن دایی وحید در حین زنجیر زنی و شکار این صحنه توسط بابامحسن عکاس ...
7 آذر 1391

پ پ پ

پ پ پ: پونزده ماه و پونزده روز و پونزده ساعتیه مامان، وقتی پونزده ماه و پونزده روز و پونزده ساعتی شدی، رسیدیم شمال، و این سومین سفرت به زادگاه بابا محسن جون بود... اولین عکسی که با فلاشهای خودمون ازت انداختیم   ...
4 آذر 1391
1